روز و شب گریم به یاد خاطرات تو
راحت جان تو بودی، عشق پنهان تو بودی
روزگاری دل به دام تو فتاده بود
همدم شبها، رباب و جام باده بود
همچو پروانه به گرد شمع روی تو
جان و دل شعلهور بود، گریهها تا سحر بود
ناگهان بهاران خزان شد، چهرهات ز دیده نهان شد
ابر چشمم خون فشان شد، غم عشقت آتش به جان شد
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
چون خيال تو درآيد به دلم رقص کنان
چه خيالات دگر مست درآيد به ميان
سخنم مست و دلم مست و خيالات تو مست
همه بر همدگر افتاده و در هم نگران!
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی
هر انسانی یک بار،
برای رسیدن به یک نفر، دیر می کند. و پس از آن،
برای رسیدن به کَسان دیگر، عجله ای، نمی کند!
وقتی که بود
میگفتم دیگر هیچ چیز نمیخواهم
حالا که نیست
بازهم میگویم دیگر هیچ چیز نمیخواهم
اما
آن نخواستن کجا و این کجا…!
برچسب:
نویسنده: یگانه رحمانی